راهبرد

باج‌گیری عاطفی سیستماتیک

چگونه مبانی ایدئولوژیک اسرائیل موجب زوال مفهوم شهروندی در جهان شد؟

مزدک نصیری پژوهشگر سیاسی

تحلیل زوال مفهوم شهروندی در ابعاد جهانی، با الگوبرداری از آن‌چه در اسراییل و فلسطین می‌گذرد، یکی از هولناک‌ترین پیش‌بینی‌های اندیشمندان یهودی‌ـ‌آمریکایی مانند انیشتین و…، حتی آرنت که صهیونیستی منتقد است، امروز به واقعیت بدل شده است: شهروندی دیگر یک «حق قراردادی» برای همه نیست، بلکه تبدیل به یک «امتیاز گزینشی» شده است. اگر آن‌گونه که آرنت در کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم استدلال کرد: شهروندی، بنیادی‌ترین حق انسان است؛ زیرا تنها از طریق شهروندی است که یک انسان می‌تواند «حقوق بشر» داشته باشد.» بدون دولت‌ـ‌ملتی که شما را به رسمیت بشناسد، اساساً از دایرۀ انسانیتِ حقوقی خارج می‌شوید. و ما امروز در اسراییل شاهد خلق طبقه‌ای از انسان‌ها (فلسطینیان) هستیم که در «فضای خاکستری» زندگی می‌کنند. آن‌ها نه شهروند هستند و نه کاملاً بی‌حق؛ بلکه در وضعیتی دائمی از «تعلیق» قرار دارند. این الگو در حال صادر شدن به کل جهان است. از سیاست‌های مهاجرتی اروپا تا کمپ‌های پناهندگان؛ دولت‌ها یاد گرفته‌اند که می‌توان گروه‌های بزرگی از انسان‌ها را در وضعیتی نگه داشت که «زنده باشند اما شهروند نباشند». این یعنی مرگ مفهوم جهان‌شمول حقوق بشر.
شهرک‌سازی صرفاً ساختن چند آپارتمان نیست؛ بلکه یک پروژه استعمارِ مهاجرنشین1 بر اساس غصب زمین است که هدفش تغییر دائمی جمعیت‌شناسی است تا امکان هرگونه راه حل عادلانه و انسانی را از بین ببرد. نامۀ ۱۹۴۸ انیشتین، آرنت و دیگران دقیقاً به این نقطه اشاره داشت: ترس از این‌که صهیونیسم از یک آرمان دموکراتیک و رهایی‌بخش به یک فاشیسم قومی تبدیل شود. آن‌ها در نامۀ خود به صراحت هشدار دادند که گروه‌هایی مانند «ارگون» به دنبال ایجاد یک دولت توتالیتر هستند. آن‌ها درک کرده بودند که ناسیونالیسم وقتی با «تقدس خاک» ترکیب شود، به نیروی مخربی تبدیل می‌شود که هیچ مرزی نمی‌شناسد.
اما چرا جهان در برابر این زوال مداوم حقوق شهروندی سکوت کرده است؟ پاسخ در کتاب باج‌گیری عاطفی2، نوشتۀ سوزان فوروارد3 نهفته است. اسراییل با استفاده از مکانیسم باج‌گیری عاطفی، جامعه جهانی را در مثلث «ترس، اجبار، گناه» (FOG) گرفتار کرده است. با استفاده از ترس، بقای خود را همواره در خطر نشان می‌دهد؛ با ایجاد احساس گناه بابتِ هولوکاست، هرگونه نقدِ انسانی را به یهودستیزی تعبیر می‌کند؛ و با ایجاد اجبار اخلاقی، غرب را متعهد به حمایتی بی‌قیدوشرط می‌سازد. نتیجۀ این باج‌گیری، زوال مفهوم «شهروند جهانی مستقل» است که دیگر جرئت نمی‌کند میان «حق یهود برای زندگی» و «حق فلسطینی برای زمین» تمایز قائل شود.
امروز پس از گذشت سال‌های زیادی که از فجایع جنگ جهانی دوم، در تحلیل عملکرد اسراییل، می‌بینیم که چگونه «دفاع از امنیت» به یک ماشین بروکراتیک و تکنولوژیک تبدیل شده است. سربازی که پشت نمایشگر پهپاد نشسته یا مأموری که در پست‌های بازرسی، زندگی روزمرۀ فلسطینیان را مختل می‌کند، لزوماً کینه‌ای شخصی ندارد؛ او دچار «بی‌فکری» (Thoughtlessness) شده است. شر در این‌جا نه در انگیزه، بلکه در عادی‌سازی فاجعه نهفته است. اگر کتاب فوروارد را از سطح روابط فردی به سطح کلان سیاسی تعمیم دهیم، عملکرد اسراییل در مواجهه با جامعۀ جهانی را می‌توان با مثلث FOG (ترس، اجبار، گناه) تحلیل کرد:
• ترس (Fear): بازنمایی همیشگی اسراییل به عنوان موجودیتی در لبه نابودی برای توجیه هرگونه خشونت.
• اجبار (Obligation): ایجاد این باور که غرب «موظف» است به خاطر جبران مافات تاریخی، چک سفید امضا به این دولت بدهد.
• گناه (Guilt): استفاده ابزاری از یهودستیزی برای خفه کردن هرگونه نقد انسانی. هر منتقدی با برچسب یهودستیزی دچار «احساس گناه» می‌شود تا عقب‌نشینی کند.
اسراییل با استفاده از ترومای تاریخی هولوکاست، نوعی «باج‌گیری عاطفی سیستماتیک» را علیه وجدان‌های بیدار جهان به کار می‌گیرد تا جنایات جاری خود را در سایۀ مصائب گذشته پنهان کند. البته در این میان جریان‌های داخلی اسراییلی که خود منتقد سیاست‌های دولت هستند نیز وجود دارند، مانند جنبش صلح، بخشی از افکار عمومی جامعۀ اسراییل، سازمان‌های حقوق بشری اسراییلی مثل بتسلیم4، اما متاسفانه آن‌چه در اسراییل غالب و از صندوق رای درمی‌آید نقطۀ مقابل این‌ها است. مشکل اصلی در «جابه‌جایی نقش‌ها» است. وقتی دولتی، امنیت خود را بر پایۀ سلب امنیت و کرامت انسان‌های دیگر بنا می‌کند و از ترومای خود به عنوان سلاحی برای سرکوب استفاده می‌کند، در واقع به همان «ابتذال شری» تن داده است که قرار بود از آن بگریزد. صهیونیسم راست‌گرا امروز دقیقاً همان مسیری را می‌رود که امثال آیشمن5 در آلمان نازی رفتند: ابتذال شر. انشتین، آرنت و دیگران در ۱۹۴۸ نسبت به همین موضوع هشدار داده بودند: تبدیل شدن به آینۀ تمام‌نمای دشمنان سابق خود. این جاست که تراژدی قربانی دیروز و جلاد امروز رقم می‌خورد.
نامه‌ای که در ۱۹۴۸ به نیویورک تایمز6 نوشته شد، سندی است که امروزه بیش از هر زمان دیگری می‌توان به آن استناد کرد. آن نامۀ مشهور، پاسخی به کشتار «دیر یاسین» توسط گروه «ارگون»۷ بود؛ آن‌ها نسبت به ظهور حزب «حیروت»۸ به رهبری مناخیم بگین که بعدها به لیکود تبدیل شد، هشدار دادند و آن را از نظر روش، سازماندهی و فلسفۀ سیاسی، «حزبی فاشیستی» نامیدند. امروز می‌بینیم که آن هشدار تحقق یافته است. دولتی که انیشتین و آرنت از آن می‌ترسیدند، از یک آرمان رهایی‌بخش برای یهودیان، به یک ساختار قوم‌سالارانه تبدیل شده که دقیقاً همان الگوهای ملی‌گرایی افراطی را بازتولید می‌کند که روزی خودِ یهودیان قربانی آن بودند.
آن‌ها هشدار دادند که حزب «حیروت» دارای ویژگی‌های بالقوه خطرناکی است:
• تقدس قدرت نظامی بر ارزش‌های انسانی.
• رهبری کاریزماتیک که خواهان اطاعت مطلق است.
• ایجاد وحشت برای پاکسازی قومی.
این نامه نشان می‌دهد که انحراف اسراییل یک اتفاق متأخر نیست، بلکه یک «هستۀ فاشیستی» از همان ابتدا در بخشی از جنبش صهیونیسم وجود داشت. چندان جای تعجبی هم ندارد، وقتی یک جنبش رهایی‌بخش (صهیونیسم اولیه) به یک ساختار قدرت دولتی تبدیل می‌شود که بر پایۀ «برتری قومی» بنا شده، به‌ناچار به همان هیولایی تبدیل می‌شود که با آن می‌جنگید.
آرنت در ابتذال شر9 نشان می‌دهد که شر در جزئیات اداری پنهان می‌شود. پروژۀ شهرک‌سازی، تجسم فیزیکی این ایده است. این پروژه فقط توسط چند تندروی مذهبی پیش نمی‌رود، بلکه توسط یک ماشین بروکراتیک عظیم هدایت می‌شود، ماشینی که با تکیه بر قوانین کهنۀ زمین‌شهری، مثل قوانین عثمانی یا بریتانیای قرن‌های گذشته، سعی می‌کند مصادرۀ زمین فلسطینیان را «قانونی» جلوه دهد و با ایجاد شبکه‌های حمل‌ونقلی که فقط برای شهرک‌نشینان است، عملاً جغرافیا را به لایه‌های «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کند. این همان «شر بروکراتیک» است؛ کارمندی که حکم تخریب یک خانۀ فلسطینی را امضا می‌کند، اپراتور اسراییلی که از پشت مانیتور و فقط با فشردن یک دکمه اهداف غیرنظامی را بمباران می‌کند، خود را یک جانی نمی‌بیند، خود را «مجری قانون» می‌داند؛ او دقیقاً در موقعیت آیشمنِ پشت‌میزنشین قرار دارد و از پیامد انسانی عملش جدا شده است. و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که آرنت نسبت به آن هشدار می‌داد: وقتی قانون، وسیله‌ای برای سلب انسانیت می‌شود.
حال اگر به مثلث FOG فوروارد بازگردیم، می‌بینیم که هر قدم از توسعۀ ارضی اسراییل، چگونه با آن مفاهیم توجیه می‌شود:

همان‌طور که در نامۀ ۱۹۴۸ اشاره شده است، ناسیونالیسم افراطی حزب حیروت و جانشینانش زمین را نه به عنوان خانه‌ای برای همه، بلکه به عنوان «ملک طِلق» یک قوم می‌بیند. در این نگاه، حضور فلسطینی‌ها یک «مزاحمت بوروکراتیک» تلقی می‌شود که باید با دیوارها، پست‌های بازرسی و تخریب خانه‌ها، مدیریت و در نهایت محو شود. اگر اصطلاح فضای حیاتی10 که توسط نازی‌ها به کار می‌رفت، بر این ایده استوار بود که یک ملت «برتر» برای شکوفایی و بقا به فضای جغرافیایی بیشتری نیاز دارد و این فضا باید از «غیر»، از آن‌هایی که مادون انسانند پاک شود، در پروژۀ شهرک‌سازی اسراییل، با نسخۀ مدرن و پیچیده‌تری از این منطق روبرو هستیم: «ایدئولوژی حق الهی». جایگزین کردن «بیولوژی» با «تئولوژی»، طوری‌که شهرک‌نشینان افراطی، آن‌ها که باور دارند «قوم برگزیدۀ خدا» هستند، معتقدند زمین بدون آن‌ها «ناقص» است. نتیجه در عمل این است که «انسانِ غیرخودی» به یک مزاحمت آماری تقلیل می‌یابد. وقتی اسراییل خود را به عنوان «دولت قوم یهود» و نه دولت همۀ شهروندانش تعریف می‌کند، قرارداد اجتماعیِ مدرن را پاره می‌کند و به زباله‌دان می‌اندازد. در این مدل، وفاداری به «خون و هویت» جایگزین وفاداری به «قانون و ارزش‌های دموکراتیک» می‌شود؛ درست همان‌گونه که در آلمان نازی انجام می‌شد. این ایدۀ ناسیونالیسم قوم‌گرا11 اکنون در هند (هندوتوا)، مجارستان (اربان) و حتی جریان‌های ترامپیست در آمریکا دیده می‌شود و متأسفانه اسراییل «آزمایشگاه موفق» این مدل بوده است؛ جایی که می‌توان دموکراسی داشت اما فقط برای «خودی‌ها». زوال مفهوم شهروندی در ابعاد جهانی، با الگوبرداری از آنچه در اسراییل و فلسطین می‌گذرد، یکی از هولناک‌ترین پیش‌بینی‌های هانا آرنت است که امروز به واقعیت بدل شده است. بزرگترین خطر عملکرد اسراییل برای جهان، همین عادی‌سازی ایدۀ «انسان زائد» است. وقتی آیشمن در دادگاه می‌گفت «من فقط دستورات را اجرا می‌کردم»، او در واقع انسانیت خود را به نفع ماشین قدرت کنار گذاشته بود. امروز، زوال شهروندی یعنی تبدیل شدن ما به «پیچ‌ومهره‌های» سیستمی که به راحتی می‌تواند بخشی از بشریت را «غیرضروری» تشخیص دهد. نامۀ ۱۹۴۸ یک هشدار محلی نبود؛ یک پیش‌گویی جهانی بود: اگر فاشیسم در بطن یک دولت قربانی (که خود از هولوکاست برخاسته) رشد کند، دیگر هیچ کجای جهان در برابر این ویروس ایمن نخواهد بود.
نقد یک «ساختار سیاسی استعماری»، به معنای انکار رنج تاریخی یهودیان نیست. برعکس، وفاداری به درس‌های هولوکاست یعنی مخالفت با هر نوع آپارتایدی. رنج‌های تاریخی (از جمله هولوکاست) نباید به عنوان «سرمایۀ سیاسی» برای توجیه ستم‌های معاصر به کار گرفته شوند. شهروند جهانی نباید اجازه دهد که «ترومای یک قوم»، مجوزی برای «بی‌حق کردن دیگران» باشد. آیا ما به دلیل رنج‌هایمان یا برتری‌مان، مجازیم حقوق دیگران را زیر پا بگذاریم؟ این چه‌جور امنیتی‌ست که با باج‌گیری عاطفی از وجدان جهانی تأمین می‌شود؟ امنیت باید با شناسایی کرامت دیگری به دست آید.
آرنت معتقد بود که «بزرگ‌ترین شرورهای جهان، کسانی هستند که هرگز نخواسته‌اند با خودشان روبه‌رو شوند و دربارۀ کارهایشان بیندیشند». امروز در اوج این «نیندیشیدن» جمعی؛ جایی که یک ملت، درگیر در باج‌گیری عاطفی تروماهای خویش، به بازتولید همان ساختارهایی مشغول است که روزگاری خود قربانی آن بود.
نقض «نظم جامعۀ بشری» در حقوق بین‌الملل تحت‌عنوان‌های «جرایم علیه بشریت»۱۲، «نسل‌کشی»۱۳ و «جرایم جنگی»۱۴ شناخته می‌شود. این مفاهیم، در آیین‌نامهٔ رم ، که دادگاه بین‌المللی جنایی را تأسیس کرد، و همچنین در اصول نورنبرگ (۱۹۴۵ـ۱۹۴۶) به‌وضوح تعریف شده‌اند. بر اساس این اصول، هر فردی، حتا رئیس‌جمهور، پادشاه یا فرماندهٔ ارشد هر کشوری، اگر مرتکب چنین جرایمی شود، غیرقابل مصونیت است و باید بدون توجه به عنوان یا عناوینش تحت‌پیگرد قانونی قرار گیرد. حقوق بین‌الملل به‌وضوح می‌گوید که استراتژی سیستماتیک و سازمان‌یافته برای نابودی بخشی از بشریت، بسیار سنگین‌تر از یک قتل شخصی است؛ چرا که این کار، بنیان‌های مشترک همهٔ جوامع انسانی را از بین می‌برد. همان‌گونه که قانون داخلی برای حفظ «نظم اجتماعی» وجود دارد، حقوق بین‌الملل هم برای حفظ «نظم جامعۀ بشری» ایجاد شده است و نقض این نظم، تهدیدی برای آیندهٔ کل بشر است؛ زیرا اگر کشتار با مجوز دولت مجاز شناخته شود، هیچ جامعه‌ای دیگر احساس امنیت نخواهد کرد و باریکه‌ای از بی‌ثباتی در سراسر جهان پراکنده می‌شود. در دادگاه نورنبرگ، رهبران نازی به‌خاطر «جرایم علیه بشریت» محاکمه شدند. این اصل، در دادگاه بین‌المللی جنایی15 کاملاً ریشه‌دار است، مثل محاکمهٔ عمر البشیر16، رئیس‌جمهور سابق سودان، به‌خاطر نسل‌کشی در دارفور17 یا تلاش برای محاکمهٔ آریل شارون18، نخستوزیر سابق اسرائیل، به خاطر کشتار صبرا19 و شتیلا20. در همۀ این موارد، نقض نظم جامعۀ بشری دلیل اصلی تعقیب قانونی قاتلانی بوده است که در خدمت دولت‌ها دست به جنایت و کشتارهای دسته‌جمعی می‌زنند. این نگاه، از نظر اخلاقی، حقوقی و فلسفی، تنها راهی است که می‌تواند از تکرار هراس‌های تاریخی، مانند هولوکاست، ویتنام، صبرا و شتیلا، رواندا، کرانۀ باختری، غزه و… جلوگیری کند. اما متاسفانه امروزه با عقب‌گردی هولناک، جهان شاهد است که با ترکیب همان حیلۀ «باج‌گیری عاطفی» و «قلدری و گردن‌کلفتی»، «جنایت» و «دست‌به‌جنایت‌زدن» تا چه اندازه سیستماتیک و گسترده، توسط اشخاصی مانند بنیامین نتانیاهو21، نخست‌وزیر اسراییل که تحت‌تعقیب دادگاه بین‌المللی جنایی‌ست و دونالد ترامپ22، رییس‌جمهور آمریکا، به جرایم علیه بشریت دست زده می‌شود، نسل‌کشی و جنگ‌های غیرقانونی عادی‌سازی شده، تبدیل به امری طبیعی و روزمره گردیده است.
رهایی از زوال شهروندی، مستلزم آن است که ما از «پیچ‌ومهره‌های مطیع» در ماشین باج‌گیری عاطفی، به «سوژه‌های اندیشمند» تبدیل شویم. همان‌طور که آرنت و انیشتین شجاعت ایستادن در برابر جریان غالب ناسیونالیسم را داشتند، امروز نیز وظیفۀ انسانی ایستادن در برابر «ابتذال شری» است که در لوای امنیت و مذهب پنهان شده است. امروزه شهروندی در حال تبدیل شدن به یک «قلعه» است؛ قلعه‌ای که با «باج‌گیری عاطفی» از بیرون محافظت می‌شود و در درون، به «ابتذال شر» آلوده است. اسراییل با تکیه بر «ابتذال شر» در ساختار نظامی‌اش و «باج‌گیری عاطفی» در دیپلماسی‌اش، شاید زمین‌هایی را اشغال کرده باشد، اما همان‌گونه که آرنت هشدار می‌داد، در ساحت «اندیشه و اخلاق» با بن‌بستی روبه‌روست که فقط با بازگشت به آن انسان‌گرایی که انیشتین و آرنت از آن حرف می‌زدند، قابل حل است.
در فضای فکری ایران، به دلیل قطبی‌شدن شدید جامعه، موضوع فلسطین و اسراییل اغلب از یک تحلیل انسانی و عمیق خارج شده و به ابزاری برای تقابل‌های سیاسی تبدیل شده است. روشنفکر ایرانی امروز در میان دو لبۀ قیچی قرار گرفته است: از یک سو گفتمانی که موضوع را تا حد ابزاری سیاسی تقلیل داده، و از سوی دیگر جریانی که به دلیل مخالفت با گفتمان اولی، دچار نوعی بی‌تفاوتی شده، حتا به رفتارهایی مخرب، غیرمسئولانه و به‌وضوح در سطح بین‌المللی حقیرانه و بی‌آبرو نیز دست زند. عجیب نیست اگر بخشی کوچکی از توده و عوام جامعه نیز که نسبت به «کتاب»، «مطالعه»، «تفکر نقادانه» و «دانستن»، «آلرژی» و «هیستری» دارد به ساختارهای قدرت فاشیستی در اسراییل سمپاتی پیدا کند. اما مخالفت با یک سیاست هر چقدر هم غیرقابل قبول، مجوزی برای نادیده گرفتن «ابتذال شر» در جای دیگر نیست. تداوم مسیر کنونی، فقط به معنای بازتولید آیشمن‌های جدید در هر دو سو است؛ اما در مقابل، انتخاب مسیر انسان‌گرایی، یعنی بازگشت به آن چیزی که آرنت «عشق به جهان»۲۳ می‌نامید. اجازه ندهیم که تروما، آیندۀ جهان را بدزدد.
پی‌نوشت‌ها:
1 – Settler-Colonialism
2- Emotional blackmail
3- Susan Forward (1938-2020)
4- B’Tselem
5- Adolf Eichmann (1906-1962)
6- The New York Times
7- Irgun
8- Herut
9- Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil
10- Lebensraum
11- Ethnic Nationalism
12- Crimes Against Humanity
13- Genocide
14- War Crimes
15- ICC
16- Omar Hassan Ahmad al-Bashir (1944- )
17- Darfur
18- Ariel Sharon (1928-2014)
19- Sabra
20- Shatila
21- Benjamin Netanyahu (1949- )
22- Donald John Trump (1946- )
23- Amor Mundi

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا